روزگاری عمارت من زیباترین جایگاه روی زمین بود و آن روزی که بهترین دوستم بر تنهایی من حکم فرما بود و من از معاشرت با او بسیار خردسند .
روزها گذشت و ریشه های هرز میان ما تنید و ما از هم جدا و روزها باز هم گذشت تا دیگر اثری از آن صمیمیت قدیم نبود و او از تنهایی من رخت بربست و برفت . من غمگین از رفتن او ولی مقتدرانه ایستاده ام با افکاری روشن همچون گذشته .
آرزوهای من برای خود و او نه چندان بزرگ بود که دنیا بر ما حسد ورزد و نه چندان کوچک که به فراموشی سپرده شود اما عاقبت این شد ...
او از تنهایی من رفت و با بیگانگان هم سخن شد و در گرداب حوادث غرق شد ...
اکنون خود تنها در این تنهایی بزرگ با لباس های سفیدم برای او از درگاه ایزد آرزوی موفقیت را دارم و میخواهم که او را از این گرداب نجات دهم . اما حیف که او در دنیای دیگر زندگی میکند و من در چه دنیایی ...
فاصله ی ما اکنون هزاران هزار فرسنگ شده . خیلی دور ...
این فاصله را او ایجاد کرد او از من دور شد و او در محفلی دیگر...
شاید با کمی درنگ و تامل در این برهه از زمان که حوادث بسیاری او را محصور کرده است بتواند از این گرداب به ساحل زیبای آرزوهای خویش بازگردد . ... و یا شاید هم دیگر هیچ وقت نه زود باشد ونه دیر ...
چشمانت را هیچگاه درگیر با غم نبینم و برایت آرزوی شادی روزافزونت را دارم همچون گذشته در تنهایی من و تو با هم ...
بگذار آسمان آنگونه که هست در جاذبه ي دو چشم تو خود را بگستراند.
بگذار تا که ماه، حتي به زير ابر، در اين سياه شب، آرامشي به قلب سپيد تو آورد.
شايد کمي گذشت، شايد تبسم در چشم روزگار ، شايد که مشق صبر، تکليفِ روزگار نه چندان به کام ماست.
بگذار زير و بم اين زمين سخت، با پاي خسته ي تو گفتگو کند.
تا "هو" توان به خاطر آيينه هديه داد ديگر چه جاي "آه".
شايد قبول جهان آنچنان که هست آغاز زندگيست.
آنجا که واژه ها به هياهو نشسته اند، شايد که شاخه گلي از سکوت ناب، آواز زندگيست.
بگذار اگر فاصله اي هست بين ما، تا روز ماندگاري ديوار سرد قهر، يک پنجره براي ديدن هم هديه آوريم.
بگذار پيکار تبدار روزگار، در برکه ي گذشت پاشويه کند، آنجا که ناتوان کلام خسته به فرياد مي رسد، ديگر سکوت نقطه ي پايان گفتگوست.
گاهي تحمل کاري درون دست، شيرين تر از لطافت گلهاي زندگيست.
بگذار تا به دست جدايي در اين زمان، باراني از طراوت بخشش سفر کند، بذري به دشت مهرباني هم هديه آوريم و آنگاه بغل بغل تبسم تازه درو کنيم.
وقتي که شرم مي چکد از چشم خيس دوست، چشمان پرسش خود را تو بسته دار، لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، يعني بيا، دوباره تو را دوست دارمت.
شايد که يک سلام آغاز گفتگوست.
شايد براي رسيدن به شهر عشق، اين اولين قدم، از خود گذشتن است.
عشق،شما را همچون یک دسته ی گندم در آغوش می کشد.
آنگاه شما را می کوبد تا از پوسته در آیید و عریان شوید
و در غربال میکشد تا رهایی یابید.
و آسیابتان می کند تا مانند برف سفید شوید.
و با اشک هایش خمیرتان می کند تا نرم گردید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خویش می سپارد،
تا نان مقدس و آسمانی شوید.
عشق، این کار ها را با شما می کند تا اسرار دل هایتان را درک کنید،
و با این ادراک پاره ای از قلب زندگی گردید.
اما اگر بیمناک شوید و تلاشتان در عشق تنها برای آسایش و لذت
محدود باشد،
پس بهتر است که برهنگی تان را بپوشانید،
و از خرمن گاه عشق بیرون آیید،
و وارد جهانی شوید تا همچنان بخندید ،
اما نه با همه ی خنده هایتان
و بگریید ،اما نه با همه ی اشکهایتان.
عشق چیزی جز خودش نمی دهد و چیزی جز از خود نمی ستاند.
عشق چیزی ندارد و نمی خواهد از آن دیگری باشد،
زیرا به خود بسنده است.
اما شما!
هرگاه عاشق شوید مگویید :
(( خداوند در قلب ماست))
بلکه بهتر است که بگویید:
((ما در قلب خداییم)).
و هرگز گمان مبرید که می توانید بر عشق چیره شوید،
زیرا اگر محبت در شما شایستگی بیند، بر راهتان چیره می شود.
عشق خواسته ای جز به کمال رساندن خویش ندارد.
اما چون عاشق شوید ، خواسته هایی ویژه باید داشته باشیید،
خواسته هایتان چنین باید:
آب شوید
و همچون جویباری جوشان بر گوش شب نغمه سر دهید
و در آخرین پیچش مهر،
از اندوه خبر دهید
ادراک حقیقی شما در سودای دل عاشقانه زخم می زند،
و خونتان با خورسندی سرازیر می گردد.
با فلبی بالدار در هنگام سحر بیدار شوید
و برای روز عاشقی سپاس گویید.
به هنگام نیمروز آسوده باشید.
و با خویشتن مناجات کنید
و شامگاه با سپاس به خانه باز گردید
آنگاه
برای معشوق از ته دل نیایش کنید
و سروده ی ستایش را بر لب هایتان نقش بندید
و بخوابید
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه! هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم، سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنهای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق یعنی گم شدن در جام می
عشق یعنی شب نشینی با خدا
عشق يعني چون کبوتر ساده باش
عشق يعني عشق بازي با چمن
عشق يعني جوشش مي درسبو
عشق يعنـــي باسحرهمدم شـــدن
عشق یعنی بی نیاز از جام جم
شاد کردن دیده و دل وقت غم
معلّمي هنر است،
هنر آموختن هر آن چه سال ها با سعي و تلاش اندوخته است.
معلّمي عشقي است الهي و آسماني است که پروردگارِ مهربان به انسان اعطا
کرد تا با همّت بلند خويش روشنائي شب هاي تارِ جهالت و ناداني باشد.
معلمّي، مهري است که از روز ازل با گل آدمي سرشته شد تا مردم از ظلمات
جهل به نور دانايي،رهنمون شوند.
براستي که معلّمي شغل نيست، عشق است.
اين روزها که میگذرد
شادم
اين روزها که میگذرد
شادم
که میگذرد
اين روزها
شادم
که میگذرد...
تو را نگاه میکنم که خفتهای کنار من...
زمان میایستد.روی یک بازو تکیه دادهام.آرام و بیصدا نگاهت میکنم.مثل یک کودک بیدغدغه خوابیدهای.آهسته لبهایم را روی لبهایت میگذارم.میسوزم از اینهمه آتش که به لبهایت ریخته.چشمانت را باز میکنی.میخندی.دوباره لبهایم را روی لبهایت میگذارم.اینبار عمیقتر و آرامتر .مرا به خودت میفشاری.انگار خورشید را در آغوش گرفتهام،سوزنده،دیوانه،سرکش.در هم میپیچیم.دیوانه وار در هم میپیچیم.نفسهایم به شماره میافتد.قلبم از حرکت میایستد.میخواهی مرا ببوسی،نمیگذارم.شیطنت میکنم.دستهایم را محکم میگیری،لبهایت را نزدیک میآوری،صورتم را از تو میدزدم.بلند بلند میخندم.تو هم میخندی.لبهایم را محکم میبوسی.من دوباره میخندم.اتاق از نور مهتاب روشن است.سایههایمان با هم یکی شده.لبریز از شور خواستنم.سرم را روی بازویت میگذارم.خودم را بیشتر در آغوشت جا میدهم.صدایم میکنی.صدایت مثل باران نرم و مهربان است.جوابت را میدهم.میگویی:اگر یک روز تو نباشی من میمیرم.و اشک مثل یک دانه الماس از گوشهء چشمانت سر میخورد،روی گونههای گرگرفتهات.با زبانم اشکت را پاک میکنم.میبوسمت.میگویم من هرگز تنهایت نمیگذارم.تو مستقیم در چشمهایم نگاه میکنی.میگویی:به من قول بده.قول بده هرگز رهایم نمیکنی.من به تو قول میدهم.چشمانت را میبندی و میگویی دوستت دارم.من هم میگویم.
حالا!من سر قولم ایستادهام.هرگز رهایت نکردم،تو فراموش کردی گفته بودی بدون من میمیری.
دلم بوسههای سوزانت را میخواهد...
منو با یه بوسه،ببر تا ستاره
بمون و یه لحظه،نگام کن دوباره
تو چشمای نازت،یه دنیا امیده
منو با یه بوسه،ببر تا سپیده
تو بودی که عشق به قلبم سپردی
منو تا به جشن شب و آینه بردی
تو که باشی دنیا،قشنگه همیشه
با تو حتی پرواز،برام ساده میشه
دوستت دارم ...با تو زندگی رو تجربه کردم !
A good name is better than riches
نام نیکو گر بماند ز آدمی
به کز او ماند سرای زرنگار
When you are in Rome , do as Romans do
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
All men think all men are mortal but themselves
مرگ حق است . اما فقط برای همسایه
Better face a danger once than be always in danger
مرگ یه بار شیون هم یه بار
No use so crying over split milk
آب رفته به جوی بر نمیگردد
روغنی که ریخت نمیتوان آن را جمع کرد
Nothing is so grand as forgiveness
در عفو لذتی است که در انتقام نیست
A burnt child dreads the fire
مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه
Between tow stools one falls to the ground
با یک دست نیمتوان دو هندوانه برداشت
Human blood is all of a colour
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود
و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مُهرش عبور کرد
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي
مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم
تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟