تبليغاتX
آسمان آبی

اين روزها که می‌گذرد

شادم

اين روزها که می‌گذرد

شادم

که می‌گذرد

اين روزها

شادم

که می‌گذرد...

(قيصر امين‌پور)

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 12:29  توسط مهدی   | 

تو را نگاه میکنم که خفته‌ای کنار من...

زمان می‌ایستد.روی یک بازو تکیه داده‌ام.آرام و بی‌صدا نگاهت میکنم.مثل یک کودک بی‌دغدغه خوابیده‌ای.آهسته لبهایم را روی لبهایت میگذارم.میسوزم از اینهمه آتش که به لبهایت ریخته.چشمانت را باز میکنی.میخندی.دوباره لبهایم را روی لبهایت میگذارم.اینبار عمیقتر و آرامتر .مرا به خودت میفشاری.انگار خورشید را در آغوش گرفته‌ام،سوزنده،دیوانه،سرکش.در هم میپیچیم.دیوانه وار در هم میپیچیم.نفسهایم به شماره می‌افتد.قلبم از حرکت می‌ایستد.میخواهی مرا ببوسی،نمیگذارم.شیطنت میکنم.دستهایم را محکم میگیری،لبهایت را نزدیک می‌آوری،صورتم را از تو میدزدم.بلند بلند میخندم.تو هم میخندی.لبهایم را محکم میبوسی.من دوباره میخندم.اتاق از نور مهتاب روشن است.سایه‌هایمان با هم یکی شده.لبریز از شور خواستنم.سرم را روی بازویت میگذارم.خودم را بیشتر در آغوشت جا میدهم.صدایم میکنی.صدایت مثل باران نرم و مهربان است.جوابت را میدهم.میگویی:اگر یک روز تو نباشی من میمیرم.و اشک مثل یک دانه الماس از گوشهء چشمانت سر میخورد،روی گونه‌های گرگرفته‌ات.با زبانم اشکت را پاک میکنم.میبوسمت.میگویم من هرگز تنهایت نمیگذارم.تو مستقیم در چشمهایم نگاه میکنی.میگویی:به من قول بده.قول بده هرگز رهایم نمیکنی.من به تو قول میدهم.چشمانت را میبندی و میگویی دوستت دارم.من هم میگویم.

حالا!من سر قولم ایستاده‌ام.هرگز رهایت نکردم،تو فراموش کردی گفته بودی بدون من میمیری.

 

دلم بوسه‌های سوزانت را میخواهد...

 

منو با یه بوسه،ببر تا ستاره

بمون و یه لحظه،نگام کن دوباره

تو چشمای نازت،یه دنیا امیده

منو با یه بوسه،ببر تا سپیده

تو بودی که عشق به قلبم سپردی

منو تا به جشن شب و آینه بردی

تو که باشی دنیا،قشنگه همیشه

با تو حتی پرواز،برام ساده میشه

 

دوستت دارم ...با تو زندگی رو تجربه کردم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 13:59  توسط مهدی   | 

گل سرخ
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 13:53  توسط مهدی   | 

A good name is better than riches

نام نیکو گر بماند ز آدمی
                               به کز او ماند سرای زرنگار

 

When you are in Rome , do as Romans do

خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

 

All men think all men are mortal but themselves


مرگ حق است . اما فقط برای همسایه

 

Better face a danger once than be always in danger

مرگ یه بار شیون هم یه بار

 

No use so crying over split milk

آب رفته به جوی بر نمیگردد
روغنی که ریخت نمیتوان آن را جمع کرد

 

Nothing is so grand as forgiveness

در عفو لذتی است که در انتقام نیست

 

A burnt child dreads the fire

مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه

 

Between tow stools one falls to the ground

با یک دست نیمتوان دو هندوانه برداشت

 

Human blood is all of a colour

بنی آدم اعضای یکدیگرند 
                                 که در آفرینش ز یک گوهرند

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 13:49  توسط مهدی   | 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود

و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مُهرش عبور کرد

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي

مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم

تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 12:55  توسط مهدی   |