عشق،شما را همچون یک دسته ی گندم در آغوش می کشد.
آنگاه شما را می کوبد تا از پوسته در آیید و عریان شوید
و در غربال میکشد تا رهایی یابید.
و آسیابتان می کند تا مانند برف سفید شوید.
و با اشک هایش خمیرتان می کند تا نرم گردید.
آنگاه شما را به آتش مقدس خویش می سپارد،
تا نان مقدس و آسمانی شوید.
عشق، این کار ها را با شما می کند تا اسرار دل هایتان را درک کنید،
و با این ادراک پاره ای از قلب زندگی گردید.
اما اگر بیمناک شوید و تلاشتان در عشق تنها برای آسایش و لذت
محدود باشد،
پس بهتر است که برهنگی تان را بپوشانید،
و از خرمن گاه عشق بیرون آیید،
و وارد جهانی شوید تا همچنان بخندید ،
اما نه با همه ی خنده هایتان
و بگریید ،اما نه با همه ی اشکهایتان.
عشق چیزی جز خودش نمی دهد و چیزی جز از خود نمی ستاند.
عشق چیزی ندارد و نمی خواهد از آن دیگری باشد،
زیرا به خود بسنده است.
اما شما!
هرگاه عاشق شوید مگویید :
(( خداوند در قلب ماست))
بلکه بهتر است که بگویید:
((ما در قلب خداییم)).
و هرگز گمان مبرید که می توانید بر عشق چیره شوید،
زیرا اگر محبت در شما شایستگی بیند، بر راهتان چیره می شود.
عشق خواسته ای جز به کمال رساندن خویش ندارد.
اما چون عاشق شوید ، خواسته هایی ویژه باید داشته باشیید،
خواسته هایتان چنین باید:
آب شوید
و همچون جویباری جوشان بر گوش شب نغمه سر دهید
و در آخرین پیچش مهر،
از اندوه خبر دهید
ادراک حقیقی شما در سودای دل عاشقانه زخم می زند،
و خونتان با خورسندی سرازیر می گردد.
با فلبی بالدار در هنگام سحر بیدار شوید
و برای روز عاشقی سپاس گویید.
به هنگام نیمروز آسوده باشید.
و با خویشتن مناجات کنید
و شامگاه با سپاس به خانه باز گردید
آنگاه
برای معشوق از ته دل نیایش کنید
و سروده ی ستایش را بر لب هایتان نقش بندید
و بخوابید
حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه! هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم، سرابم میدهند
عشق میورزم عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنهای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سنگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد، داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام