روزگاری عمارت من زیباترین جایگاه روی زمین بود و آن روزی که بهترین دوستم بر تنهایی من حکم فرما بود و من از معاشرت با او بسیار خردسند .
روزها گذشت و ریشه های هرز میان ما تنید و ما از هم جدا و روزها باز هم گذشت تا دیگر اثری از آن صمیمیت قدیم نبود و او از تنهایی من رخت بربست و برفت . من غمگین از رفتن او ولی مقتدرانه ایستاده ام با افکاری روشن همچون گذشته .
آرزوهای من برای خود و او نه چندان بزرگ بود که دنیا بر ما حسد ورزد و نه چندان کوچک که به فراموشی سپرده شود اما عاقبت این شد ...
او از تنهایی من رفت و با بیگانگان هم سخن شد و در گرداب حوادث غرق شد ...
اکنون خود تنها در این تنهایی بزرگ با لباس های سفیدم برای او از درگاه ایزد آرزوی موفقیت را دارم و میخواهم که او را از این گرداب نجات دهم . اما حیف که او در دنیای دیگر زندگی میکند و من در چه دنیایی ...
فاصله ی ما اکنون هزاران هزار فرسنگ شده . خیلی دور ...
این فاصله را او ایجاد کرد او از من دور شد و او در محفلی دیگر...
شاید با کمی درنگ و تامل در این برهه از زمان که حوادث بسیاری او را محصور کرده است بتواند از این گرداب به ساحل زیبای آرزوهای خویش بازگردد . ... و یا شاید هم دیگر هیچ وقت نه زود باشد ونه دیر ...
چشمانت را هیچگاه درگیر با غم نبینم و برایت آرزوی شادی روزافزونت را دارم همچون گذشته در تنهایی من و تو با هم ...