تبليغاتX
آسمان آبی

سالهاست با تو حرفی نزده ام نمیدونم چی شد که یهو این تصمیمو گرفتم که حرفام رو واست بگم.

اول از همه وقتت بخیر و شادی. اینو بگم که آرزوی پرواز منو رها نمی کنه. البته این پرواز ممکنه بوسیله هرچیزی باشه. با بال، هواپیما، موشک، چتر نجات، کایت یا حتی با خیال. البته فکر کنم باحالتر از همش تو خیال باشه چون تو خیال میشه هر کاری حین پرواز انجام داد. وقتی داری پرواز می کنی میتونی دور خودت در هر زاویه ای بچرخی یا همونجا ثابت وایسی و به اطرافت نگاه کنی به پایین به روبروت یا به بالای سرت که خیلی راهه تا هنوز به اون بالا بالاها برسی!!! خیلی جالبه واقعاً حس باحالیه. من خودم وقتی که تنها میشم و به همه چیزی که هیچ چیه فکر میکنم میگم بیخیال بابا بیا بریم یه دور پرواز کنیم. خیال کن الان بال داری و میتونی تو آسمون آبی باشی بدون اینکه دستهاتو تکون بدی داری مثل عقاب تو آسمون چرخ میزنی و یه جریان هوای خنکی اطراف بدنت هست که خیلی تورو سبک میکنه و احساس بی وزنی می کنی. این درست همون احساسیه که وقتی حس می کنی به خدات خیلی نزدیک شدی و احساس تعلق خاطر نسبت به هیچی نداری. این یعنی معراج یا شاید نزول البته نمیدونم اسمش چیه ولی قلب آدم خوب می تپه و نبض آدم رو به جریان الوهیت و مسیر بدون دست اندازی میندازه که وقتی داری میری بالا وزنت هم داره کم میشه. یا شاید بتونی اسمشو بذاری عشق. البته این نیروی عشق عجب چیزیه. بنظر من نیروی عشق قدرتمندترین نیرویی است که میشه شناختش. با این نیرو هر چیزی ممکنه. البته اگه در هر ثانیه و هر لحظه این نیرو رو بتونی در وجودت حس کنی. راستی دیدی تو این متن من دارم باهات صحبت می کنم بدون اینکه بدونم تو کیستی یا کجایی که داری این متنو میخونی یا شاید هم کسی این متنو نخونه ولی مهم اینه که هرچیزی تو دلمه و دارم باهاش زندگی می کنم می تونم بنویسم و از این نیرو بگم. اصلا میدونی عشق چیه؟؟؟ بذار اول از دوست داشتن بهت بگم. وقتی چیزی یا احتمالا کسی! رو دوست داری هرچیزی اون دوست داره رو قبول میکنی و روی یه خط ممتد راه میری که به تقدساتش توهین نشه و به قولی رو اعصابش نری. البته این موجودات خیالی که خیلی دوسشون دارم عجیب غریبن یعنی ممکنه اصلا وجود نداشته باشن حتی ممکنه تو خیال کسی دیگه هم وجود نداشته باشن!

خوب الان میخوام یه کمی از تنهایی بگم.وای نمیدونی این تنهایی چه حالی میده به آدم.مخصوصا اینکه تنهای تنها باشی و کسی پیشت نباشه یا اینکه جابلتر از همه اینه که دور و برت خیلی شلوغ باشه ولی کسی ندونه که تو احساس تنهایی میکنی. این آخری کیفش بیشتره. یه آرامش خاصی به آدم دست میده میتونی به همه چیز که هیچ چیزه فکر کنی و به هیچ چیز که همه چیزته برسی. چون با خیال که نمیشه به همه چیز رسید پس در آخر به هیچ چیزی نمیرسی!!! نمیدونم این همه چیز همون هیچ چیزیه که همه میتونن هرجایی که باشن فکر کنن یا نه یا شاید همه چیزی که قابل فکر کردن در مورد اونها هست همون هیچ چیزی باشه که هیچ کسی در هیچ جایی نمیشه بهش فکر کرد. این چند جمله آخری که الان خوندی فهمیدی چی گفتم یا نه؟ اگه جوابت منفیه پس سعی کن یه بار دیگه بخونیش یا شاید هم چندین بار و در آخر هم ممکنه به این نتیجه برسی که اصلا هم نفهمیدی که چی نوشتم. راستی تنهایی همون عشقه؟ شاید درست باشه چون تو تنهایی میشه آروم گریه کرد و قلب آدم رقیق بشه و آدم سرزنده تر بشه. اصلا میدونی چیه عشق یعنی تنهایی.یا اینکه بهتره بگم تنهایی یعنی عشق. اصلا یه چیز دیگه، قبل از اینکه این مطلبو بگم تو این نوشته ها همش سعی کردم که همه چیزو به چالش بکشم که بیشتر بشینم در موردشون فکر کنم. خب تا یادم نرفته در مورد عشق و تنهایی داشتم می نوشتم. میخوام بگم که عشق یعنی هجران. راستی هجران با فراق چه فرقی داره. هجران یعنی اینکه یه کسی رو دوست داشتی و کنارت بوده که در چند دوره زمانی پیشت بوده ولی حالا بخاطر یه سری دلایلی از پیشت رفته و دیگه کنارت نیست که بتونی ببینیش یا باهاش صحبت کنی یا اینکه حرفاتو بشنوه اما فراق خیلی دردناکتره چون یه کسی رو دوست داری اما هیچوقت کنارت نبوده و فقط خودت یه تصویر از اون تو ذهنت ساختی که چه جوریه و چه شخصیتی داره.این مورد خیلی باحالتره چون به معنی انتظار نزدیکتره و روح آدمو صیقل میده و یه آرامش خاصی به آدم دست میده.

ببار ای بارون!بهر لیلی چون مجنون ببار. وای این بارون نمیدونی چه  نعمتیه؟!!! حالا برید سراغ تمرکز و تصور؟ فرض کن با یه آرامش خاصی بدون اینکه دغدغه چیزی داشته باشی یا اینکه استرس داشته باشی که چیزی نمیتونه این آرامش و راحتی رو ازت بگیره تو یه خیابون که انتهاش یه میدون بزرگه که سمت چپ و راستش پر از درختهای بزرگی هست که همشون شکوفه سفید دارن، قدم زنان به سمت آسمون آبی، نه سفید نگاه میکنی که یهو یه اشک از چشات میچکه،نه اشک نیست یه قطره بارونه که بین مژه هات افتاد و فکر کردی که اشکه! حالا چتر هم نداشته باشی دیگه این تصور خیلی جالبتر میشه چون بزودی خیس میشی و سردت میشه. خب برگ درختان سبز با شکوفه های سفید بت بوسه میدن که آهای دوست داریم.... دوست داریم.... دوست....... حالا دیگه نمیخواد منتظر چیزی باشی یا منتظر کسی باشی این یعنی آرزو یا شاید رسیدن به آرزو.راستی آرزو چیه؟ نظرت بگی خوشحال میشم..... خیلی خوشحال و شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 10:34  توسط مهدی   | 

از چه بگويم؟
 از تنهايي ام؟
از اينکه با يک قلب شکسته به آسمان نگاه مي کنم
 و از خداي عاشقان مي خواهم که تو را سلامت نگه دارد؟
به آيينه ي چشمانم نگاه کن و رقص اشک را درآن ببين....
ا شک که لحظه اي تنهايم نگذاشت.
وقتي هيچ قاصدکي از جانب تو بر لب پنجره ي اتاقم ننشست،
من در خود شکستم اما تو صداي شکستنم را نشنيدي.
در کجا بخوانمت
در کدام ديار تو را جستجو کنم و در کنار کدام ستاره قرار گيرم تا تو را ببينم؟
آه!
 امان از دل.
 نازنينم بدان و آگاه باش که
هر کجا باشي دلم روانه ي توست.....
مي دانستم روزهاي با تو بودن در گذر است
 اما نمي خواستم باور کنم که روزهاي بي تو بودن هم
خواهند آمد.

تو به من مي گويي :
بي دليل خودت را اذيت و ناراحت نکن در حالي که نمي داني  ...
غصه ي بي تو بودن بزرگترين دليل براي احساس دلتنگي کردن من است.

آشفته ام آشفته.
تنهايم تنهايِ تنها،
تنهايي بهتر از هر کس ديگر مرا مي شناسد.
با تنهايي آشنا ترينم اما تو......
تو صدايم کن که تنها هستم.
اگر به نظر تو
تمام حرفهاي من بهانه ست حق با توست
آخه همه اش بهانه ست يه بهانه ي عاشقونه........

هر کسي مي آيد با خود مي انديشم اين يکي شايد تو باشي ..
خوش به حال اون کسي که براي تو از همه بهتره .

من قلبم را ميان دستان تو جا گذا شته ام
 و نگاهم را در اميد باز آمدنت.

و باز تنهایی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 11:16  توسط مهدی   |