تو را نگاه میکنم که خفتهای کنار من...
زمان میایستد.روی یک بازو تکیه دادهام.آرام و بیصدا نگاهت میکنم.مثل یک کودک بیدغدغه خوابیدهای.آهسته لبهایم را روی لبهایت میگذارم.میسوزم از اینهمه آتش که به لبهایت ریخته.چشمانت را باز میکنی.میخندی.دوباره لبهایم را روی لبهایت میگذارم.اینبار عمیقتر و آرامتر .مرا به خودت میفشاری.انگار خورشید را در آغوش گرفتهام،سوزنده،دیوانه،سرکش.در هم میپیچیم.دیوانه وار در هم میپیچیم.نفسهایم به شماره میافتد.قلبم از حرکت میایستد.میخواهی مرا ببوسی،نمیگذارم.شیطنت میکنم.دستهایم را محکم میگیری،لبهایت را نزدیک میآوری،صورتم را از تو میدزدم.بلند بلند میخندم.تو هم میخندی.لبهایم را محکم میبوسی.من دوباره میخندم.اتاق از نور مهتاب روشن است.سایههایمان با هم یکی شده.لبریز از شور خواستنم.سرم را روی بازویت میگذارم.خودم را بیشتر در آغوشت جا میدهم.صدایم میکنی.صدایت مثل باران نرم و مهربان است.جوابت را میدهم.میگویی:اگر یک روز تو نباشی من میمیرم.و اشک مثل یک دانه الماس از گوشهء چشمانت سر میخورد،روی گونههای گرگرفتهات.با زبانم اشکت را پاک میکنم.میبوسمت.میگویم من هرگز تنهایت نمیگذارم.تو مستقیم در چشمهایم نگاه میکنی.میگویی:به من قول بده.قول بده هرگز رهایم نمیکنی.من به تو قول میدهم.چشمانت را میبندی و میگویی دوستت دارم.من هم میگویم.
حالا!من سر قولم ایستادهام.هرگز رهایت نکردم،تو فراموش کردی گفته بودی بدون من میمیری.
دلم بوسههای سوزانت را میخواهد...
منو با یه بوسه،ببر تا ستاره
بمون و یه لحظه،نگام کن دوباره
تو چشمای نازت،یه دنیا امیده
منو با یه بوسه،ببر تا سپیده
تو بودی که عشق به قلبم سپردی
منو تا به جشن شب و آینه بردی
تو که باشی دنیا،قشنگه همیشه
با تو حتی پرواز،برام ساده میشه
دوستت دارم ...با تو زندگی رو تجربه کردم !